4 مرحله دگرگونی قدرت
۲۱ بهمن ۱۴۰۳ ۱۴۰۳-۱۱-۲۱ ۹:۱۴4 مرحله دگرگونی قدرت
توسعه فردی در 4 مرحله انجام میشه.
درسته که هر مرحله از مرحله قبلی بهتره ولی موفقیت در توسعه فردی تنها وقتی حاصل میشه که به مرحله آخر رسیده باشی.
مقدمه
اتفاقات اخیری که توی کامنت ها افتاده بود مجبورم کرد که هر چه سریعتر این مقاله رو بنویسم.
بعضی از دانشجوهای پروژه قدرت داشتن روی بقیه تکنیک های قدرت پیاده میکردن.
پروژه قدرت جای اینکارا نیست.
همیشه اینو گفتیم از بدو شروع:
توسعه فردی مستلزم اینه که تکنیک های قدرت، دستکاری ذهنی و ذهنیت ماکیاولی رو یاد بگیری تا در زندگی استراتژی های موثری داشته باشی.
اما هدف نهایی این نیست. هدف نهایی این نیست که تبدیل بشی به شیاد و دروغگوی بهتر. (شاید بهتره با کسایی که میخوان سرتو کلاه بذارن این رفتار رو داشته باشی ولی نه با همه)
اگه هدفت اینه پس پروژه قدرت جایی واسه تو نیست.
هدف نهایی در توسعه فردی این نیست که بدونی چطوری و چه موقع تکنیک ها رو پیاده کنی.
بلکه اینه که روابطی بسازی که توش اعتماد هست. روابطی که نیاز به تکنیک و دستکاری ذهنی ندارن. به طور کلی دیدت نسبت به دنیا این باشه که همیشه دنبال رابطه های برد برد باشی.
اولین قدم در ذهنیته و هدف هایی که برای خودت تعیین میکنی. نمیتونی به روابطی که گفتم برسی مگه اینکه تو ذهنت روابطی رو بخوای و تحسین کنی که معامله و سود و تکنیک توشون مهم نیست.
در این مقاله یاد میگیرم که چطوری این پروسه توسعه فردی رو کامل کنیم.
مرحله اول: بی خبر و بی کفایت
تو فیلم ماتریکس بهش میگفتن قرص آبی. (باورپذیری روایت های اجتماعی غالب و عدم درک حقیقت یا واقعیت)
بالاتر از بی خبر بودن، بی کفایت بودن هست.
کسی که کفایت نداره تو زندگی نمیتونه جاه و مقام و احترام و زن خوب به دست بیاره.
در واقع گوسفندیه که اصلا نمیدونه گرگ ها وجود دارن.
اشکال اینجاست که آدمای ساده لوح و کور دیگران رو دعوت میکنن تا ازشون سواستفاده کنن.
یه ضرب المثل ایتالیایی هست که میگه:
این فرصت هاست که آدما رو به دزد تبدیل میکنه.
وقتی کلاه گذاشتن سر تو کار راحتی باشه، حتی ادمای خوب هم تحریک میشن.
یه اشتباه رایج اینه که مردم فکر میکنن هرکس تو این سطح قرار داره آدم خوبیه.
و درست هم هست. بعضی از آدمای کور زیادی خوب هستن.
اما نه همشون: کور یا ساده لوح بودن تو رو به آدم خوب تبدیل نمیکنه.
کسایی که از قدرت اطلاعی ندارن میتونن آدمای حسودی باشن. از خودشون و از دنیا متنفر باشن.
فقط نمیدونن چیو دارن از دست میدن.
هر کسی یه جورایی بی خبره
بی خبری و بی کفایتی درجات مختلف داره.
اما آدمای کمی پیدا میشن که تو همه مبناهای قدرت مطلع و با خبر باشن.
اکثر آدما حداقل چندتا شکاف اساسی در ساز و کارهای قدرت، دستکاری ذهنی، استراتژی های اجتماعی و … دارن.
چه کسایی در این دسته قرار میگیرن؟
- کسایی که به بازی قدرت بی اعتنا هستن: اکثر آدما اینجا قرار دارن. در سطوح مختلف البته. شامل موارد زیر:
- سلطه پذیر: امیدواره که مردم باهاش درست برخورد کنن و اگه درست برخورد نکنن آسیب میبینه. تاثیرات بازی قدرت رو حس میکنه اما هیچوقت فکر نمیکنه که به خاطر این بازی ها داره شکست میخوره. این جمله رو درک نمیکنه که “مردم همونطوری باهات رفتار میکنن که بهشون اجازه میدی”.
- منفعل: همیشه به این فکر میکنه که “یه شهروند خوب باید چیکار کنه”. البته که این ذهنیت باعث میشه همیشه در پایین تر جایگاه اجتماع قرار بگیره. اگه یه فن و مهارت به دردبخور یاد بگیره میتونه در کشورهای ثروتمند و سوسیالیست زندگی خوبی داشته باشه ولی هیچوقت به پتانسیل واقعیش نزدیک نمیشه. (در کشورهای فقیر و بی در و پیکر که بدبخت میشه)
- نیمه کور: تو بعضی از بخش های زندگی حواسش هست. ولی بقیه جاها کوره.کم پیش میاد چون کور بودن تو یه زمینه به بقیه جاها هم سرایت میکنه. ولی ممکنه برای اونایی که آموزش سیستماتیک نداشتن پیش بیاد. مثلا پدر من ساز و کارهای قدرت اجتماعی و جایگاه آدما رو در جامعه درک میکرد ولی دستکاری ذهنی رو تشخیص نمیداد.
- سندرم آسپرگر: اینا هم بی خبر هستن. کسیکه بی خبره ممکنه خودش بتونه دنبال حقیقت بره و خودشو بیدار کنه ولی آدمایی که در این دسته هستن به یکی نیاز دارن که بیدارشون کنه و سیستماتیک بهشون آموزش بده.
- بیش از حد خوب بودن:اگه کسی آدم خوبیه پس خوبه. ولی اگه کسی خیلی خیلی خیلی خوبه پس احمقه.خیلی سخته که حماقت رو از خیلی خوب بودن تشخیص بدی. ولی تفاوت اصلی اینجاست کسیکه خیلی خوبه بقیه رو هم خوب فرض میکنه. به همه اعتماد میکنه. و نمیفهمه که درسته این دنیا زیبایی های بی انتهایی داره ولی زندگی یه رقابته برای رسیدن به منابع کمیاب و برقراری ارتباط با آدمای کمیاب.
مرحله دوم: با خبر و بی کفایت
در این مرحله شروع میکنی به دیدن ساز و کارهای قدرت.
اینجا دیگه میشه قرص قرمز.
و یه تفاوت بزرگ ایجاد میشه.
آدمای کمی به این نقطه میرسن.
این نه تنها خیلی واضحه بلکه به دست آوردنشون هم راحته. ولی بازهم اکثریت آدما هیچوقت به یه سطح قابل قبول از این مرحله نمیرسن.
ریسک: به شدت بدبین
بعضیا مایوس و افسرده میشن. همش آدمای شیاد دور و برت میبینی. و چارچوبت انقدر منفیه که به همه شک میکنی حتی آدمای خوب.
یهو تمام دستکاری های ذهنی که تو زندگیت دیدی میاد جلوی چشمات. از گذشته تا حال. میبینی که همه این تکنیک ها رو روت پیاده کردن. دنیا چقدر کثیفه. فکر میکنی تو تنها آدم خوب روی این کره خاکی هستی.
در واقع اشکال اینجاست که:
- داری از مرحله ای میای که انقدر ساده بودی که همه میتونستن به راحتی ازت سواستفاده کنن. وقتی کلاه گذاشتن سر کسی راحت باشه، حتی آدمای معمولی هم انجامش میدن. حتی آدمای خوب. در واقع درسته با آدمای کلاه بردار احاطه شدی ولی مقصر اصلی خودتی.
- هنوز نمیدونی چطوری با دیگران برخورد کنی. علی رغم اینکه خیلی از رابطه ها میتونن حل و فصل بشن یا تبدیل بشن به رابطه های خوب یا قابل قبول، اما تو نمیدونی چطوری باید اینکارو بکنی.
- تکنیک ها و بازی های معمولی رو با دستکاری ذهنی و تکنیک های کثیف اشتباه میگیری: هنوز یه تازه کاری و نمیتونی اینارو از هم تشخیص بدی. همه برات یه آدم شیاد به نظر میان. به علاوه وقتی نمیتونی تکنیک های کثیف رو تشخیص بدی و برای خودت حد و مرز تعیین کنی، نمیتونی آدما رو بر حسب واکنشی که نسبت به جسور بودنت نشون میدن بررسی کنی. چون علی رغم اینکه آدمای خوب بهش احترام میذارن، آدمای شیاد یا خشونتشون رو زیاد میکنن یا جسارتت رو میپذیرن ولی شروع میکنن به دستکاری ذهنی.
در این مرحله آدم به شدت بدبین میشه. قابل درکه و تجربه کردنش بعضی وقتا مفید هم هست.
بعضی از آدما در این مرحله گیر میکنن چون به خودشون میگن: چرا باید تلاش کنم وقتی همه چی انقدر فاسد و کثیفه.
با خودشون میگن برای اینکه آدم موفقی باشی باید عوضی باشی.
البته این درست نیست که همه چی فاسده. ولی برای جست و جوی طلا باید از این افکار پیاده شی و دستات رو کثیف کنی.
نکات مثبت:
خوبی هایی هم داره. با یه روش سالم تر میتونی:
- شروع کنی به بازی کردن: حتی اگه پیروز نمیشی خودت رو در زمین بازی قرار میدی و این حس خوبی داره.
- چند تا پیروزی سریع نصیبت میشه: با کمک پروژه قدرت و این سلاح قدرتمندی که در اختیارته.
- بهت خوشحالی دست میده: بابت کارایی که از این به بعد از دستت برمیاد.
پیروزی های سریع و خوشحالی بهت انگیزه میده که وارد مرحله بعدی بشی
مرحله سوم: مهارت های قدرت، به کار گیری تکنیک های قدرت
اینجا قدرت فردی شروع میشه.
مهارت بدون عمل تاثیر چندانی نداره.
عمل بدون مهارت هم ممکنه بهت آسیب بزنه.
ولی با داشتن مهارت بالاخره شروع میکنی به بازی کردن و :
- پیروزی هات بیشتر میشه: و بیشتر هم اتفاق میفته. احترام بیشتری کسب میکنی. با زنای بیشتری قرار میذاری و شاید یه پارتنر مطیع تر گیرت اومد. در محل کار هم ترفیع میگیری. این قدرت و توانایی ها معجزه میکنه و بهت احترام و موفقیت و جاه و مقام میده.
- از رابطه های یکطرفه دوری میکنی: چون تکنیک های قدرت رو میشناسی. شریک های بهتری برای خودت انتخاب میکنی. سختگیرانه تر مذاکره میکنی. کلاه بردار ها رو میشناسی و …
- چند تا رابطه برد باخت گیرت میاد: فکر میکنی خوبه چون طرف برنده تو هستی. یا فکر میکنی بالاخره داری انتقامت رو از دنیا میگیری.
البته که همیشه پیروز نمیشی. ولی الان یه بازیکن بهتری توی بازی هستی.
و این خودش به تنهایی بهت قدرت میده.
حتی ممکنه تو بعضی از شکست ها حس خوبی بهت دست بده چون ذهنیتت تغییر پیدا کرده.
دیگه کمتر به غرورت اهمیت میدی. با خودت میگی که این فقط یه بازی اعداده. و اگه به اندازه کافی فرصت گیرت بیاد بالاخره یه راهی پیدا میکنی.
با این پیروزی ها و این طرز فکر جدید اعتماد به نفست به اوج میرسه.
ترکیب اعتماد به نفس بالا و با کفایتی یه چرخه خود تقویت کننده ایجاد میکنه.
البته ریسک هایی هم وجود داره:
ریسک اول: هدف نهایی رو فراموش میکنه و تبدیل میشه به یه شیاد
بعضی از مردا انقدر تو بازی قدرت غرق میشن که فراموش میکنن اصلا برای چی اومدن اینجا.
دستکاری ذهنی رو یاد میگیری و بیش از حد ازش استفاده میکنی.
کسیکه در دستکاری ذهنی و بازی های کثیف زیاده روی میکنه آدم سطح بالایی نیست.
مگه اینکه شخصیت خودت رو ارتقا بدی ولی بازهم در مواجهه با مردا و زنای سطح بالا به مشکل میخوری.
حتی کسایی که هم سطح خودت هستن هم باهات صمیمی نمیشن.
باید این تکنیک ها رو یاد بگیری نه اینکه توشون غرق بشی.
هدف نهایی رو یادتون باشه: رسیدن به روابط بردبرد
وقتی هدف نهایی فقط رسیدن به قدرت باشه تبدیل میشی به یه آدم عوضی.
اگه تو سطح دوم گیر کنی در بهترین حالت فقط یه آدم شیاد هستی.
آره هنوزم میتونی یه زندگی موفق داشته باشی با شیادی و کلاه گذاشتن سر آدما و سواستفاده کردن از دیگران و …
ولی کیفیت زندگیت از دست میره.
و این بهترین حالتشه.
اگه نتونی درک کنی که هدف نهایی رابطه برد برد هست، با رشته ای از روابط بردباخت، باخت برد، و باخت باخت رو به رو میشی.
به احتمال زیاد روابطت رو خراب میکنی.
آدم خوبی هم وارد زندگیت نمیشه. اگر هم بشه فقط تا زمانی میمونه که بهت نیاز داره و بعدش ولت میکنه.
آدمای سطح بالا سراغ آدمای عوضی نمیان.
راه های بی شماری برای زیاده روی کردن در تکنیک های قدرت وجود داره:
- زیاده روی کردن وقتی با یه آدم خوب طرفی، برچسب عوض بودن بهت میزنه: آدمای خوب دنبال رابطه های برد برد هستن. نه تکنیک های قدرت. وقتی با کسیکه از بازی قدرت اطلاع داره و آدم خوبی هم هست تکنیک های قدرت رو بیش از حد پیاده میکنی طرف با خودش فکر میکنه “تو به اندازه کافی خوب نیستی که باهات رابطه داشته باشم” و درست هم میگه.
- وقتی که حق با تو نیست تکنیک های قدرت پیاده کنی بهت برچسب یه آدم بی منطق و تعصبی میزنن. عذرخواهی کردن وقتی که حق با تو نیست و داری اشتباه میکنی فقط از یه آدم سطح بالا برمیاد. ولی آدمای شیاد از سم پاشی ذهنی استفاده میکنن.
- استفاده بیش از حد از تکنیک های قدرت بهت بر چسب یه آدم جامعه ستیز خطرناک میزنه، کسیکه نمیتونه کار تیمی انجام بده و رابطه های برد برد بسازه. در گروه، مدرسه یا محل کار باید با تیم کار کنی. وقتی خیلی تابلو باشه که تو دنبال قدرت و منافع خودت هستی، به راحتی طرد و اخراجت میکنن. تعادل رو یادت باشه. میشه هم برنده بود و هم به بقیه پیروزی داد.
- استفاده بیش از حد از تکنیک های قدرت در شرایط پیش پا افتاده و جزیی تبدیلت میکنه به یه آدم بی کلاس و سطح پایین. اگه واسه هر چیز پیش پا افتاده ای بخوای تکنیک بزنی یه آدم احمق سطح پایین هستی.
- استفاده بیش از حد از تکنیک های قدرت نشونه پایین بودن آی کیو و پخمه بودنه: غیرمستقیم هوش پایین اجتماعی رو نشون میده و پخمه بودنت بیش تر تو چشم میاد. حتی اونایی که درک پایینی از قدرت دارن هم میفهمن.
- رابطه های بردباخت زیاد و طولانی مدت تو رو تبدیل میکنه به یه آدم متجاوز: وقتی رابطه های بردباخت از یه حدی بیشتر شد تو تبدیل شدی به یه آدم متجاوز. معمولا یه رابطه سمی هم واسه خودت درست کردی.
خنده داره که بعضیا واسه دفاع در مقابل آدمای عوضی تکنیک های قدرت رو یاد میگیرن ولی بعد خودشون تبدیل میشن به یه آدم عوضی.
ریسک دوم: وقتی با بوقلمون ها بچرخی، عقاب ها رو از دست میدی
نمیتونی با عقاب ها پرواز کنی وقتی داری با بوقلمون ها وقت میگذرونی.
یه یادآوری خیلی مهم چون وقتی با بوقلمون ها احاطه شدی میکشنت پایین.
واسه تفریح و مواقع نیاز باهاشون وقت بگذرون ولی همیشه نگاهت به بالا باشه. چون بالاخره باید خودتو بکشی بالا.
به قول نیچه:
هر کسی که با هیولاها میجنگه باید مواظب باشه که در این فرایند خودش تبدیل به هیولا نشه.
وقتی به یه آدم با کفایت تبدیل بشی پیروزی ها و دستاوردهات در زندگی بیشتر میشه.
نه فقط پیروزی های سطحی بلکه به هدف های بزرگ دست پیدا میکنی و در زندگی تبدیل میشی به یه آدم موفق.
سطح چهارم: عقاب/فراتر بردن بازی
بیاید باهم روراست باشیم: هیچوقت کلا تکنیک های قدرت رو متوقف نمیکنی.
سطح سوم، سطح اول و دوم رو هم شامل میشه. الان آدمی هستی که هم قدرتش زیاده هم صمیمیتش، یه روش استراتژیک در زندگی داره، با قدرت رفتار میکنه و البته در مواقع نیاز از خودش دفاع میکنه و ضد حمله میزنه.
و به ندرت پیش میاد که بازی ها و دستکاری ذهنی رو متوقف کنی.
ولی….
هدف نهایی اینه که بازی قدرت رو فراتر ببری. به خصوص فراتر بردن جنبه های کثیفش.
با روش های زیر:
- رابطه های سالم به دور از بازی: رابطه های سالمی تشکیل میدی که میتونی در اونا خود واقعیت باشی. عقاب ها با عقاب های دیگه پرواز میکنن. اینکارو به این دلیل میتونی انجام بدی که خود واقعیت الان ارزشش بیشتره. پس همینکه خودت باشی، جایگاه و مقام به دست میاری و ارزشت بیشتر میشه.
- خودکفایی: با بیشتر شدن قدرت، تجربه و پیروزی ها دیگه خیلی به دیگران و دنیای اطراف نیاز نداری.
- ذهنیت فراوانی: به جایی میرسی که انقدر به خودت اعتماد داری که شکست خوردن برات مهم نیست.
- غرورت شکننده نیست و شکست ها اذیتت نمیکنه: پس برای اینکه حس خوبی بگیری نیازی به واکنش نشون دادن نداری.
- هر چقدر پیروزی هات بیشتر باشه کمتر به پیروزی های جدید نیازمندی. این نه تنها واسه مردایی که همیشه عطش پیروزی دارن صادقه بلکه واسه خیلیای دیگه هم صدق میکنه.
- روش “یا سود بده یا خدافظ”: از اونجایی که به چیزی نیاز نداری، طبیعتا تبدیل میشی به یه آدم بی رحم. یا با آدمایی رابطه برقرار میکنی که بهت سود میدن یا اصلا نیازی بهشون نداری. نیازی هم نداری باهاشون بازی کنی.
سطح یک و دو بیشتر درمورد دنیای اطراف بود.
ولی سطح سه به توسعه فردی درونی نیاز داره.
برای رسیدن به این سطح به درون نگری، خودشناسی، ذهنیت رشد و غروری که شکننده نیست نیاز داری.
یه زمانی میخواستم با دستکاری ذهنی اعتماد به نفس دوست دخترم رو بیارم پایین. تا بتونم راحتتر کنترلش کنم.
این جمله معروف نیچه حکایت کار منه: اگه به اندازه کافی به پرتگاه زل بزنی، پرتگاه هم به تو زل میزنه.
بله اینکه پرتگاه به تو زل بزنه معنیش اینه که: تو یه آدم شیاد هستی. میخوای با کلاهبرداری به چیزی که میخوای برسی.
مشکلی توش نیست. تا وقتی که تعادل برقرار کنی. تا وقتی که با آدمای خوب و مهم زندگیت رو راست باشی.
این دوتای آخری برای توسعه فردی نیازه.
بعضی از ما ها به دلایل شخصیتی یا فرهنگی یا چیزایی که از خانواده یاد گرفتیم، تکنیک هایی تومون نهادینه شده که خودمون متوجه نیستیم. یا اصلا نمیدونیم اینا تکنیک های قدرت هستن.
اینو میگم چون خودمم از این عادت های بد داشتم و هنوزم دارم. جایی که زندگی میکردم مردم پشت سرهم غیبت میکردن. به هم خیانت میکردن. همدیگه رو مسخره میکردن. و …
این ویژگی ها رو تا سال ها با خودم حمل میکردم. و تو آدمایی که فکر میکردم آدمای خوبی هستن هم دیده بودم.
پس نه، همیشه بحث شخصیت بد نیست. خیلی مواقع امکانش هست که یاد بگیریم این حیله گری ها رو از خودمون پاک کنیم.
باید روی درون خودت کار کنی. این ویژگی های کثیف مثل سنگی هستن که نمیذارن اوج بگیری.
پیروزی در زندگی: رضایت، آرامش، نیکوکاری
پیروزی فقط در موفقیت ها نیست. بلکه در تغییر ذهنیته که باعث میشه دیدت نسبت به دنیا عوض شه.
این یه مرحله جادوییه. چون حس میکنی یه برنده به تمام معنا هستی. از زندگی رضایت داری و تبدیل شدی به یه انسان بهتر.
دیگه از حسادت و دشمنای دوست نما خبری نیست چون دیگه رقیبی نداری.
دیگه نیازی نیست به چیزی واکنش نشون بدی، چون پیروز شدی.
میتونی در عوض تمرکزت رو بذاری روی کمک به دیگران و نیکوکاری. و دنیا رو به یه جای بهتر تبدیل کنی.
قدرت هنوزم اونجاست فقط به یه شکل جدید خودش رو نشون میده.
به طور خودکار آرامش داری، آروم حرکت میکنی، واکنش نشون نمیدی.
یه وقار درونی داری و یه نوع متفاوتی از اعتماد به نفس. دیگه حتی از مرگ هم نمیترسی.
یادداشتی درمورد این مراحل
این مراحل صرفا خطی نیستن و باهم همپوشانی دارن.
مثلا وقتی آگاهیت میره بالا، شروع میکنی به تمرین کردن مهارت ها. (مرحله اول و دوم باهم)
بعضیا ذاتا از مرحله سوم شروع میکنن چون شخصیتشون ذاتا اینجوری بوده. اخلاقیات براشون خط قرمزه و در خونواده هایی بزرگ شدن که والدین مستقیم حرفشون رو میزدن.